فکر از شاندور پتوفی
اهدا به : محمود تفضلی
۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش ِ مثقال ، مثقال
فرستد پوشش ِ فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد ،
روان بر بالهای باد ، باران ؛
درون کلبه ی بی روزن شب ،
شب توفانی سرد زمستان .
آواز سگها :
ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناک است؛
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
ـ« کنار مطبخ ارباب ، آنجا،
بر آن خاک اره های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع است ؛ و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
ـ« وز آن ته مانده های سفره خوردن ،»
ـ« و گر آن هم نباشد ، استخوانی .»
ـ« چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،
چه ارباب عزیز و مهربانی !»
ـ« ولی شلاق !... این دیگر بلایی ست ...»
ـ« بلی ، اما تحمل کرد باید ؛
درست است اینکه الحق دردناک است ،
ولی ارباب آخر رحمش آید ،
گذارد ، چون فروکش کرد خشمش ،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این ـ
محبت را غنیمت می شماریم ...»
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب ،
شب توفانی سرد زمستان ،
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها :
ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه ،
زمین و آسمان با ما به کین است »
ـ« شب و کولاک رعب انگیز و وحشی ،
شب و صحرای وحشتناک و سرما ؛
بلای نیستی ، سرمای پر سوز ،
حکومت می کند بر دشت و بر ما .»
ـ« نه ما را گوشه ی گرم کنامی ،
شکاف کوهساری ، سر پناهی ؛»
ـ« نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود ، بی تشویش ، گاهی .»
ـ« دو دشمن در کمین ماست ؛ دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه .
برون : سرما ، درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه .»
ـ« و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت .
... سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت ...»
ـ« بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست .
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست »
ـ« درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد .
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .»
مهدی اخوان ثالث،سگها و گرگها
دفتر زمستان
به : یدالله قرائی
به یاد آن « گذشته ی » خوب
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .
باغ بی برگی ،
روز و شب تنهاست ،
با سکوت پاک غمناکش .
ساز او باران ، سرودش باد .
جامه اش شولای عریانی ست .
ور جز اینش جامه ای باید ،
بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هرچه در هرجا که
خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک
خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .
مهدی اخوان ثالث،باغ من
دفتر زمستان
به : حسن پستا
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت ،
گهی پر گوی و گه خاموش ،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه
می پویند ،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هریک به سنگ اندر ،
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر .
نخستین : راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام .
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست .
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام ،
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم ،
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام ؛
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر
کولی ،
و اکنون می زند با ساغر «مک نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما ؛
سوی اینها و آنها نیست .
به سوی پهندشت بی خداوندی ست ،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند .
بهل کاین آسمان پاک ،
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد :
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند
کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم .
قدم در راه بگذاریم .
به سوی سرزمینهایی که دیدارش ،
بسان شعله ی آتش ،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار .
نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و
بیمار .
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار ،
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار .
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور :
ـ « کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های !... می پرسم کسی
اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟»
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ،
حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست .
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار
مرگ .
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ ،
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای
دیگر ،
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد ،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای
درویشی که می خواند :
« جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهاد
کش فریاد ...»
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها .
پس از گشتی کسالت بار ،
بدان سان باز می پرسد ـ سر اندر غرفه ی
با پرده های تار ـ:
ـ« کسی اینجاست ؟»
و می بیند همان شمع و همان نجواست .
که می گوید بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :
خدایا « به کجای این شب تیره بیاویزم قبای
ژنده ی خود را ؟»
بیا ره توشه برداریم .
قدم در راه بگذاریم .
کجا ؟ هرجا که پیش آید .
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر .
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود .
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد : دیر .
کجا ؟ هرجا که پیش آید .
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان .
و در آن چشمه هایی هست ،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بالِ
شعر از آن .
و می نوشد از آن مردی که می گوید :
« چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری
کردن باغی
کزآن گل کاغذین روید ؟»
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز ( چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ) مرگ پاک دیگری
بوده ست .
کجا ؟ هرجا که اینجا نیست .
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم .
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم .
درین تصویر ،
عُمَر با سوط بیرحم خشایرشا ،
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا ؛
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من ،
به زنده ی تو ، به مرده ی من .
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کِشته ، نِدروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی
بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست .
به سوی آفتاب شاد صحرایی ،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی .
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا ،
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام .
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم ،
که باد شرطه را آغوش بگشایند ،
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام .
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من
دلکنده و غمگین !
من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...
مهدی اخوان ثالث،چاووشی
دفتر زمستان
می دانم ، می بینی ،
می بینم ، می دانی ،
می ترسی ، می لرزی ،
از کارم ، رفتارم ، مادر جان !
می دانم ، می بینی ،
گه گریم ، گه خندم ،
گه گیجم ، گه مستم ،
و هر شب تا روزش
بیدارم ، بیدارم ، مادر جان !
می دانم ، می دانی ،
کز دنیا ، وز هستی ،
هشیاری ، یا مستی ،
از مادر ، از خواهر ،
از دختر ، از همسر ،
از این یک ، وآن دیگر ،
بیزارم ، بیزارم ، مادر جان !
من دردم بی ساحل .
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن ،
درمان کن ، دارو کن ،
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادر جان !
مهدی اخوان ثالث،بیمار
دفتر زمستان
به یاد قربانیان یک تبانی تاریخی
و هجوم ، شهیدان آن کشتار شوم ،و
از برای بـازماندگان خسته خـاطر
مهموم و شاهدان آن دردناک افسانه
گفت و گو از پاک و ناپاک است ،
وز کم و بیش زلال آب و آیینه .
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا
هر پاک ،
دارد اندر پستوی سینه .
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از
وی ،
گوید این ناپاک و آن پاک است .
این بسان شبنم خورشید ،
وآن بسان لیسکی لولنده در خاک است .
نیز من پیمانه ای دارم ،
با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم .
ما اگر چون شبنم از پاکان ،
یا اگر چون لیسکان ناپاک ؛
گر نگین تاج خورشیدیم
ور نگون ژرفنای خاک ،
هرچه ایم ، آلوده ایم ، آلوده ایم ای مرد !
آه ، می فهمی چه می گویم ؟
ما به " هست " آلوده ایم ، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ،
ای مرد !
نه چو آن هستانِ اینک جاودانی نیست ،
( افسری زروش هلال آسا ، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک )
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ،
ای مرد !
که دگر یادی از آنان نیست
ور بُوَد ، جز در فریب شومِ دیگر پاکجانان نیست .
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به " هست " آلوده ایم ، ای پاک !
و ای ناپاک !
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر بی غم
پاک می دانی کیان بودند ؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سردِ سپیده دم .
بی جدال و جنگ ،
ای به خون خویشتن آغشتگان ؛ کوچیده زین تنگ
آشیانِ ننگ ،
ای کبوترها !
کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها !
که من ار مستم ، اگر هشیار ،
( گرچه می دانم به " هست " آلوده مَردَم ،
ای کبوترها ! )
در سکوت برج بی کس مانده تان ، هموار ،
نیز در برج سکوت و عصتِ غمگینتان ، جاوید ،
های پاکان ! های پاکان ! گوی
می خروشم زار .
مهدی اخوان ثالث،هستن
دفتر زمستان
به : دکتر عبدالحسین زرین کوب
خدایا ! پر از کینه شد سینه ام .
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت ،
دل پاکروتر ز آیینه ام .
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست .
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی در این شهرک آباد نیست .
خدایا ! زمین سرد و بی نور شد .
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد .
کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد .
مگر پشت این پرده ی آبگون ،
تو ننشسته ای بر سریر سپهر ،
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن بارگاه بلند ،
رها کرده ی خویشتن را ببین .
زمین دیگر آن کودک پاک نیست .
پُر آلودگیهاست دامان وی ،
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست .
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ؛ یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر .
کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست .
درین کهنه محراب تاریک ، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست .
علی رفت ؛ زردشت فرمند خفت .
شبان تو گم گشت و بودای پاک
رخ اندر شب نی روانا نهفت .
نمانده ست جز " من " کسی بر زمین .
دگر ناکسانند و نامردمان ؛
بلند آستان و پلید آستین .
همه باغها پیر و پژمرده اند .
همه راهها مانده بی رهگذر .
همه شمع و قندیلها مرده اند .
تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست .
مگر صخره های سپهر بلند ،
ـ که بودند روزی به فرمان تو ـ
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خدای !
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز و بروب و برآی .
گذشت ، آی پیر پریشان ! بس است .
بمیران ، که دونند و کمتر ز دون ؛
بسوزان ، که پستند و زآن سوی پست .
یکی بشنو این نعره ی خشم را ،
برای که برپا نگه داشتی ،
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
گر این بردباری برای " من " است ؛
نخواهم " من " این صبر و سنگ ترا ؛
نبینی که دیگر نه جای " من " است ؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی ،
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس ،
چه مانده ست ، جز قرنهای تهی ؟
گران است این بار بر دوش " من "
گران است ، کز پاس شرم و شرف ،
بفرسود روح سیه پوش " من "
خدایا ! غم آلوده شد خانه ام .
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام .
مهدی اخوان ثالث،گزارش
دفتر زمستان
[ سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار
یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری
شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن
چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ
بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در
چون موج می لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از
سحرگه نیست .
حریفا ! گوشِ سرما برده است این ، یادگار سیلی
سرد زمستان است .
وقندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان
است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز
یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ،
دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .
مهدی اخوان ثالث،زمستان
دفتر زمستان
بشکاف از هم پرده ی پاک هوا را .
بشکن حصار نور سردی را که امروز
در خلوت بی بام و در کاشانه ی من
پر کرده سرتاسر فضا را .
با چشمهای کوچک خویش ،
کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت ،
کم کم ببین این پرشگفتی عالم ناآشنا را .
دنیا و هر چیزی که در اوست ،
از آسمان و ابر و خورشید و ستاره ،
از مرغها ، گلها و آدمها و سگها ،
وز این لحاف پاره پاره ،
تا این چراغ کورسوی نیم مرده ،
تا این کهن تصویر من ، با چشمهای باد کرده ،
تا فرش و پرده ،
اکنون به چشم کوچک تو پرشگفتی ست ؛
هر لحظه رنگی تازه دارد .
خواند به خویشت .
فریاد بیتابی کشی ، چون شیهه ی اسب
وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت .
یا همچو قمری با زبان بی زبانی ،
محزون و نا مفهوم و گرم ، آواز خوانی .
ای لاله ی من !
تو می توانی ساعتی سرمست باشی
با دیدن یک شیشه ی سرخ ،
یا گوهر سبز .
اما من از این رنگها بسیار دیدم .
وز این سیه دنیا و هرچیزی که در اوست ،
از آسمان و ابر و آدمها و سگها ،
مهری ندیدم ، میوه ای شیرین نچیدم .
وز سرخ و سبز روزگاران
دیگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بریدم .
دیگر نیم در " بیشه ی سرخ "
یا " سنگر سبز "
دیگر سیاهم من ، سیاهم .
دیگر سپیدم من ، سپیدم .
وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، دیگر
بیزارم و بیزار و بیزار ،
نومیدم و نومید و نومید ؛
هر چند می خوانند " امید "م .
نازم به روحت ، لاله جان ! با این عروسک
تو می توانی هفته ای سرگرم باشی .
تا در میان دستهای کوچک خویش ،
یک روز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی .
من نیز سبز و سرخ و رنگین
بس سخت و پولادین عروسک ها شکستم .
واکنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها
چون کولئی دیوانه هستم .
ور باده ای روزی شود ، شب
دیوانه مستم .
من از نگاهت شرم دارم .
امروز هم با دست خالی آمدم من ؛
مانند هر روز .
نفرین و نفرین
بر دستهای پیر محروم بزرگم .
اما تو ، دختر !
امروز دیگر هم بمک پستانکت را .
بفریب با آن
کام و زبان و آن لب خندانکت را .
وآن دستهای کوچکت را
سوی خدا کن .
بنشین و با من " خواچه مینا " را دعا کن !
مهدی اخوان ثالث،برای دخترکم لاله و آقای مینا
دفتر زمستان
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه ؛
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش ،
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد ؛
در شب دیوانه ی غمگین ،
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد .
در شب دیوانه ی غمگین ،
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر .
نه صدای پای اسب رهزنی تنها ؛
نه صفیر باد ولگردی ،
نه چراغ چشم گرگی پیر .
مهدی اخوان ثالث،اندوه
دفتر زمستان
باز من دیوانه ام ، مستم .
باز می لرزد ، دلم ، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
وآبرویم را نریزی ، دل !
ـ ای نخورده مست ـ
لحظه ی دیدار نزدیک است .
مهدی اخوان ثالث،لحظه ی دیدار
دفتر زمستان
هر طرف می سوزد این آتش ،
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود .
من به هر سو می دوم گریان ،
در لهیب آتش پر دود ؛
وز میان خنده هایم ، تلخ ،
و خروش گریه ام ، ناشاد ،
از درون خسته ی سوزان ،
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم .
همچنان می سوزد این آتش ،
نقشهایی را که من بستم به خون دل ،
بر سر و چشم در و دیوار ،
در شب رسوای بی ساحل .
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری ،
در دهان گود گلدانها ،
روزهای سخت بیماری .
از فراز بامهاشان ، شاد ،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب ،
بر من آتش به جان ناظر .
در پناه این مشبک شب .
من به هر سو می دوم ، گریان ازین بیداد .
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان ؛
وآنچه دارد منظر و ایوان .
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش ،
وز لهیب آن روم از هوش ؛
زآن دگر سو شعله برخیزد ، به گِردش دود .
تا سحرگاهان ، که می داند ، که بود من شود
نابود .
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر ،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر ؛
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب ،
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد .
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !
مهدی اخوان ثالث،فریاد
دفتر زمستان
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید !
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید !
او درین دشت بزرگ ،
چشمه ی کوچک بی نامی بود .
کز نهانخانه ی تاریک زمین ،
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود .
با کسی راز نگفت .
در مسیرش نه گیاهی نه گلی ، هیچ نرُست
رهروی هم به کنارش ننشست .
کفتری نیز در او بال نشُست .
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم
او را .
به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست .
از شما پرسم من ، آی ... شما ..."
رهروان هیچ نیاسودند .
خوشدل و خرم و مستانه ،
لذت خویش پرستانه ،
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند .
ـ" با شما هستم من ، آی ... شما
سبزه های تر ، چون طوطیِ شاد ،
بوته های گل ، چون طاوس مست ،
که بر این دامنه تان دستی کِشت !
نقشتان شیرین بست .
چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت ؛
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر ،
دم آن غار غریب ،
بوته ی وحشی تنهایی بود .
کز شبستان غم آلود زمین ،
در غروبی خونین ،
به جهان چشم گشود .
نه به او رهگذری کرد سلام .
نه نسیمی به سویش برد پیام ،
نه بر او ابری یک قطره فشاند .
نه بر او مرغی یک نغمه سرود .
من ندیم شب و روزش بودم ،
صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم
به کجا
از شما پرسم من ، آی شما ..."
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند .
نگهی بی غم و بیگانه .
طوطیان سرخوش و مستانه ،
سر به نزدیک هم آوردند .
ـ" با شما هستم من ، آی ... شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ ،
شب که آید ، چو هزاران گله گرگ ،
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید :
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان ، تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه ، اما به زر اندوده
ز احساس و شرف ،
حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید :
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود .
کز پس پستوی تاریک سپهر ،
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز ،
با دلی ملتهب از شعله ی مهر ،
به جهان چشم گشود .
نه به مردابی یک ماهی پیر
هِشت بر پولکش از وی تصویر .
نه بر او چشمی یک بوسه پراند ،
نه نگاهی به سویش راه کشید ،
نه به انگشت ، کس او را بنمود .
تا شبی رفت و ندانم به کجا ،
از شما پرسم من ، آی ... شما ..."
گرگها خیره نگه کردند
همصدا زوزه برآوردند :
ـ" ما ندیدیم ، ندیدیمش
نام ، هرگز نشنیدیمش "
نیمشب بود و هوا ساکت و سرد .
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود .
تازه زندان من از پرتو پر الهامش ،
( کز پس پنجره ای میله نشان می تابید )
سایه روشن شده بود .
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ؛ هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود .
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سرانگشت مرا داد نشان ؛
کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان ،
که درین دخمه ی غمگین سیاه ،
کاهدش جان و تن و همت و هوش .
می شود سرد و خموش .
مهدی اخوان ثالث،فراموش
دفتر زمستان
برآمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان .
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان .
سیاهی گفت :
ـ" اینک من ، بهین فرزند دریاها ،
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد .
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران ،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب
خواهم کرد .
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من ،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را .
نبینم ... وای !... این شاخک چه بی جان است
و پژمرده ..."
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا .
زبر دستی که دایم می مکد خون و طراوت را ،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید .
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر ،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید .
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
ـ" دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد "
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :
ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز
نمی بارد ."
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا .
غریو از تشنگان برخاست :
ـ" باران است ... هی !... باران !
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان
بد نشد آخر ..."
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران .
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات ،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را .
ـ" تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد ..."
ـ" می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ..."
ولی باران نیامد ...
ـ" پس چرا باران نمی آید ؟"
ـ" نمی دانم ، ولی این ابر بارانی ست ،
می دانم ."
ـ" ببار ای ابر بارانی !ببار ای ابر بارانی !
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم "
ـ" شما را ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد "
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .
ولی باران نیامد ...
ـ" پس چرا باران نمی آید ؟"
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
ـ" آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟"
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین :
ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز
نمی بارد ."
مهدی اخوان ثالث،سترون
دفتر زمستان
چه ایمانی ؟ .."
ـ" ... کَرَک جان ! خوب میخوانی .
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار .
کَرَک جان ! بنده ی دم باش ..."
ـ" .. بده .. بدبد .. ره هر پیک و پیغام
و خبر بسته ست .
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست .
قفس تنگ ست و در بسته ست ..."
ـ"کَرَک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ،
ناز ِ آوازت ،
من این آواز تلخت را ..."
ـ"... بده .. بدبد .. دروغین بود هم لبخند
و هم سوگند .
دروغین ست هر سوگند و هر لبخند .
و حتی دلنشین آواز جفتِ تشنه ی پیوند ..."
ـ"من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد .
به شهر آواز خواهم داد ...)
ـ" ... بده .. بدبد .. چه پیوندی ؟
چه پیمانی ؟ ..."
ـ کَرَک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن ،
زدن پیمانه ای ـ دور از گرانان ـ هر شبی
کنج شبستانی ."
مهدی اخوان ثالث،آواز کَرَک
دفتر زمستان
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش
به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
با ناامیدی بن بست ها یقین دارند .
...
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار
و دار ، نقطه ی اوجی ست
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان ، همه در خواب و دار ، بیدار است .
کسی به فکر رهایی نیست
دریچه های جهان ، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند .
زمین ، شکوه کریمانه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده ست .
"از آسمان تا ریسمان"
آه ، می دانم
دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی
پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود
روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست ،
روی رغبت به حریفان جوان کرده ست .
...
ای زمین ، ای گور ، ای مادر !
کی در آغوش تو خواهم خفت ؟
نوبتم را به کسی مسپار ،
نوبتم را به کسی مسپار !
"ای زمین،ای گور،ای مادر!"
غبار غصه از آیینه ها فرود آمد
ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید
به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید
لهیب آه گل از گرمخانه ای نرسید
...
زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت
که آب صافی نورش به دانه ای نرسید
...
مرا به پاس وفا ، پایمال دشمن کرد
به دست دوست ، به از این ، بهانه ای نرسید
"بهانه ی دوست"
تمام زندگی صبحگاه من اینست :
...
گسستن از همه ،
رفتن ،
به خویش پیوستن .
"صبحانه"
همیشه ، پاکی تو
همیشه ، پنجره ی بسته ای به روی غروب
ولی گشاده بر آفاق تابناکی تو .
...
شکارگاه تو در آسمان سرخ خیال ،
قرارگاه تو بر فرق قله های غرور ،
...
درین "شما" که خطاب منست و پاسخ تو
"تو"یی نهفته که از راستی برهنه تر است ،
...
همیشه پاکی تو ...
" مدیحه"
به دوست عزیزم ، یوسف اسحاق پور
تاج خروس های سحر را بریده اند ،
در خاک کرده اند ،
از خاک ، رسته خرمن انبوه لاله ها .
ای باد ، گوش کن !
این لاله های خونین فریاد می کشند :
ـ بیداری ای سحر ؟
آیا هوای دیدن ما داری ای سحر ؟
نادر نادرپور،رستخیز
دفتر از آسمان تا ریسمان
به دکتر احمد دیباج
مسی به رنگ شفق بودم
زمان ، سیه شدنم آموخت .
در امید زدم یک عمر :
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت .
چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم ،
به پیشواز سحر رفتم
سحر نیامدنم آموخت .
کنون ، هوای سفر در سر
نشسته حلقه صفت بر در ،
به هیچ سوی نمی رانم
حدیث خویش نمی دانم .
خوشم به عقربه ی ساعت
که چیره می گذرد بر من .
درون آینه ها پیری است
که خیره می نگرد در من ،
که خیره
می نگرد
در من ...
نادر نادرپور،با چراغ سرخ شقایق
دفتر از آسمان تا ریسمان
بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی
زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز
که ماهروی بمانی و مهربان باشی
تو در سیاهی شب شعله ی سپیده دمی
ز باد فتنه ی ایام در امان باشی
چو ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو
که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی
تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ای ماه !
چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی
در آسیای جهان گرد پیری ام به سر است
تو ، ای عزیز سیه موی من ! جوان باشی
گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست
تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی
دعای "نادر"ت از چشم بد نگه دارد
بیا که نوگل این مرغ صبح خوان باشی
نادر نادرپور،ماه و آینه
دفتر از آسمان تا ریسمان
و در صفای شامگاه باغ
سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها
و پرسش نسیم از درخت : ـ" زنده ای ؟"
و پاسخ درخت : ـ" زنده ام !"
و موج رقص در تن درخت
و دست عاشق نسیم و گردن درخت ...
و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود
( میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش ) :
ـ" ... در تو ، آنکه بود ، هست ؟"
ـ" ... در من ، آنکه بود ، نیست !"
چراغ ، مرده بود در سرای مرد
و سایه ای نبود در قفای مرد
و دست هیچ کس به روی شانه های مرد ،
سکوت بود و آن صدا که گفته بود : ـ" در من
آنکه بود ، نیست "
و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها ،
دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست ...
نادر نادرپور،دریچه ای رو به شب
دفتر از آسمان تا ریسمان
بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد :
پنداشت چشمه ای است
سر را درون چشمه فرو برد
آنگاه ، وزن پرتو خورشید را
بر کفه ی دو بال خود احساس کرد
شاهین خشکش به تکان آمد
چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد .
خود را به خواب زد ،
( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد )
از تاب گاهواره و لالایی نسیم
کم کم به خواب رفت .
در لحظه ی میان دو خفتن ،
پرواز سایه ای را ـ با لکه های نور ـ
بر گرد گاهواره ی گل دید ،
ترسید ،
برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند ،
آوار سایه ، تند فرود آمد
نگذاشت ...
با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست
عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد ،
این بار ، وزن پرتو خورشید را
بر بال خود نیافت :
در سایه ی کبود دو انگشت
سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت .
نادر نادرپور،در سایه ی کبود دو انگشت
دفتر از آسمان تا ریسمان


