تبليغاتX
زیرزمین شعر
" سگها و گرگها "

فکر از شاندور پتوفی

اهدا به : محمود تفضلی

 

   ۱

هوا سرد است و برف آهسته بارد 

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش ِ مثقال ، مثقال

فرستد پوشش ِ فرسنگ ، فرسنگ

 

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

 

دوان بر پرده های برفها ، باد ،

روان بر بالهای باد ، باران ؛

درون کلبه ی بی روزن شب ،

شب توفانی سرد زمستان .

 

آواز سگها :

ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر،

هوا تاریک و توفان خشمناک است؛

کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه،

ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»

 

ـ« کنار مطبخ ارباب ، آنجا،

بر آن خاک اره های نرم خفتن،

چه لذت بخش و مطبوع است ؛ و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن »

 

ـ« وز آن ته مانده های سفره خوردن ،»

ـ« و گر آن هم نباشد ، استخوانی .»

ـ« چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،

چه ارباب عزیز و مهربانی !»

 

ـ« ولی شلاق !... این دیگر بلایی ست ...»

ـ« بلی ، اما تحمل کرد باید ؛

درست است اینکه الحق دردناک است ،

ولی ارباب آخر رحمش آید ،

 

گذارد ، چون فروکش کرد خشمش ،

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این ـ

محبت را غنیمت می شماریم ...»

 

   2

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه ی بی روزن شب ،

شب توفانی سرد زمستان ،

زمستان سیاه مرگ مرکب

 

آواز گرگها :

ـ« زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد - مانند سگها - باد ، زوزه ،

زمین و آسمان با ما به کین است »

 

ـ« شب و کولاک رعب انگیز و وحشی ،

شب و صحرای وحشتناک و سرما ؛

بلای نیستی ، سرمای پر سوز ،

حکومت می کند بر دشت و بر ما .»

 

ـ« نه ما را گوشه ی گرم کنامی ،

شکاف کوهساری ، سر پناهی ؛»

ـ« نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسود ، بی تشویش ، گاهی .»

 

ـ« دو دشمن در کمین ماست ؛ دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه .

برون : سرما ، درون : این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه .»

 

ـ« و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت .

... سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت ...»

 

ـ« بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست .

که این خون ، خون گرگان گرسنه ست

که این خون ، خون فرزندان صحراست »

 

ـ« درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد .

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد .»


مهدی اخوان ثالث،سگها و گرگها

دفتر زمستان


+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت20:1توسط اپر |
" باغ من "

به : یدالله قرائی

به یاد آن « گذشته ی » خوب

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .

باغ بی برگی ،

روز و شب تنهاست ،

با سکوت پاک غمناکش .

 

ساز او باران ، سرودش باد .

جامه اش شولای عریانی ست .

ور جز اینش جامه ای باید ،

بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد .

 

گو بروید ، یا نروید ، هرچه در هرجا که

خواهد ، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذاری نیست .

باغ نومیدان ،

چشم در راه بهاری نیست .

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک

خفته در تابوت پست خاک می گوید .

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز .


مهدی اخوان ثالث،باغ من

دفتر زمستان

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت0:9توسط اپر |
" چاووشی "

به : حسن پستا

 

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،

گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،

فشرده چوبدست خیزران در مشت ،

گهی پر گوی و گه خاموش ،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه

می پویند ،

 ما هم راه خود را می کنیم آغاز .

 

سه ره پیداست .

نوشته بر سر هریک به سنگ اندر ،

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر .

نخستین : راه نوش و راحت و شادی .

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی .

دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،

اگر سر بر کنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام .

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .

 

من اینجا بس دلم تنگ است .

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .

بیا ره توشه برداریم ،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم ؛

ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است ؟

 

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست .

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام ،

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم ،

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام ؛

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر

کولی ،

و اکنون می زند با ساغر «مک نیس» یا «نیما»

و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما ؛

سوی اینها و آنها نیست .

به سوی پهندشت بی خداوندی ست ،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند .

 

بهل کاین آسمان پاک ،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد :

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند

کآن خوبان

پدرشان کیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

 

بیا ره توشه برداریم .

قدم در راه بگذاریم .

 

به سوی سرزمینهایی که دیدارش ،

بسان شعله ی آتش ،

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار .

نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و

بیمار .

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار ،

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار .

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور :

 

ـ « کسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ، های !... می پرسم کسی

اینجاست ؟

کسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی ، یا که لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟»

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ،

حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست .

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار

مرگ .

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ ،

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای

دیگر ،

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد ،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای

درویشی که می خواند :

« جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهاد

کش فریاد ...»

 

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها .

پس از گشتی کسالت بار ،

بدان سان باز می پرسد ـ سر اندر غرفه ی

با پرده های تار ـ:

ـ« کسی اینجاست ؟»

و می بیند همان شمع و همان نجواست .

 

که می گوید بمان اینجا ؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :

خدایا « به کجای این شب تیره بیاویزم قبای

ژنده ی خود را ؟»

 

بیا ره توشه برداریم .

قدم در راه بگذاریم .

کجا ؟ هرجا که پیش آید .

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر .

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود .

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد : دیر .

 

کجا ؟ هرجا که پیش آید .

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان .

و در آن چشمه هایی هست ،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بالِ

شعر از آن .

و می نوشد از آن مردی که می گوید :

« چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری

کردن باغی

کزآن گل کاغذین روید ؟»

 

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز ( چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ) مرگ پاک دیگری

بوده ست .

 

کجا ؟ هرجا که اینجا نیست .

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم .

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم .

درین تصویر ،

عُمَر با سوط بیرحم خشایرشا ،

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا ؛

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من ،

به زنده ی تو ، به مرده ی من .

 

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کِشته ، نِدروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی

بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه ست .

 

به سوی آفتاب شاد صحرایی ،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی .

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا ،

می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام .

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم ،

که باد شرطه را آغوش بگشایند ،

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام .

 

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من

دلکنده و غمگین !

من اینجا بس دلم تنگ است .

بیا ره توشه برداریم ،

قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...


مهدی اخوان ثالث،چاووشی

دفتر زمستان

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت14:7توسط اپر |
" بیمار "
بیمارم ، مادر جان !

می دانم ، می بینی ،

می بینم ، می دانی ،

می ترسی ، می لرزی ،

از کارم ، رفتارم ، مادر جان !

 

می دانم ، می بینی ،

گه گریم ، گه خندم ،

گه گیجم ، گه مستم ،

و هر شب تا روزش

بیدارم ، بیدارم ، مادر جان !

 

می دانم ، می دانی ،

کز دنیا ، وز هستی ،

هشیاری ، یا مستی ،

از مادر ، از خواهر ،

از دختر ، از همسر ،

از این یک ، وآن دیگر ،

بیزارم ، بیزارم ، مادر جان !

 

من دردم بی ساحل .

تو رنجت بی حاصل

ساحر شو ، جادو کن ،

درمان کن ، دارو کن ،

بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادر جان !


مهدی اخوان ثالث،بیمار

دفتر زمستان

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت17:35توسط اپر |
" هستن "

به یاد قربانیان یک تبانی تاریخی

و هجوم ، شهیدان آن کشتار شوم ،و

از برای بـازماندگان خسته خـاطر 

مهموم و شاهدان آن دردناک افسانه

 

 

گفت و گو از پاک و ناپاک است ،

وز کم و بیش زلال آب و آیینه .

وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا

هر پاک ،

دارد اندر پستوی سینه .

 

هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از

وی ،

گوید این ناپاک و آن پاک است .

این بسان شبنم خورشید ،

وآن بسان لیسکی لولنده در خاک است .

نیز من پیمانه ای دارم ،

با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر

گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم .

 

ما اگر چون شبنم از پاکان ،

یا اگر چون لیسکان ناپاک ؛

 

گر نگین تاج خورشیدیم

ور نگون ژرفنای خاک ،

 

هرچه ایم ، آلوده ایم ، آلوده ایم ای مرد !

آه ، می فهمی چه می گویم ؟

ما به " هست " آلوده ایم ، آری

همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ،

ای مرد !

نه چو آن هستانِ اینک جاودانی نیست ،

( افسری زروش هلال آسا ، به سرهامان

ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک )

در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ،

ای مرد !

که دگر یادی از آنان نیست

ور بُوَد ، جز در فریب شومِ دیگر پاکجانان نیست .

 

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به " هست " آلوده ایم ، ای پاک !

و ای ناپاک !

 

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین ، اگر بی غم

پاک می دانی کیان بودند ؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربیِ سردِ سپیده دم .

 

بی جدال و جنگ ،

ای به خون خویشتن آغشتگان ؛ کوچیده زین تنگ

آشیانِ ننگ ،

ای کبوترها !

کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها !

که من ار مستم ، اگر هشیار ،

( گرچه می دانم به " هست " آلوده مَردَم ،

ای کبوترها ! )

در سکوت برج بی کس مانده تان ، هموار ،

نیز در برج سکوت و عصتِ غمگینتان ، جاوید ،

های پاکان ! های پاکان ! گوی

می خروشم زار .


مهدی اخوان ثالث،هستن

دفتر زمستان

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت21:33توسط اپر |
" گزارش "

به : دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام .

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت ،

دل پاکروتر ز آیینه ام .

 

دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست .

همه خشم و خون است و درد و دریغ

سرایی در این شهرک آباد نیست .

 

خدایا ! زمین سرد و بی نور شد .

بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد .

کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد .

 

مگر پشت این پرده ی آبگون ،

تو ننشسته ای بر سریر سپهر ،

به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟

 

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند ،

رها کرده ی خویشتن را ببین .

 

زمین دیگر آن کودک پاک نیست .

پُر آلودگیهاست دامان وی ،

که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست .

 

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست ؛ یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر .

 

کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست .

درین کهنه محراب تاریک ، بس

فریبنده هست و پرستنده نیست .

 

علی رفت ؛ زردشت فرمند خفت .

شبان تو گم گشت و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانا نهفت .

 

نمانده ست جز " من " کسی بر زمین .

دگر ناکسانند و نامردمان ؛

بلند آستان و پلید آستین .

 

همه باغها پیر و پژمرده اند .

همه راهها مانده بی رهگذر .

همه شمع و قندیلها مرده اند .

 

تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟

که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟

وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست .

 

مگر صخره های سپهر بلند ،

ـ که بودند روزی به فرمان تو ـ

سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟

 

مگر مهر و توفان و آب ، ای خدای !

دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟

که گویی : بسوز و بروب و برآی .

 

گذشت ، آی پیر پریشان ! بس است .

بمیران ، که دونند و کمتر ز دون ؛

بسوزان ، که پستند و زآن سوی پست .

 

یکی بشنو این نعره ی خشم را ،

برای که برپا نگه داشتی ،

زمینی چنین بی حیا چشم را ؟

 

گر این بردباری برای " من " است ؛

نخواهم " من " این صبر و سنگ ترا ؛

نبینی که دیگر نه جای " من " است ؟

 

ازین غرقه در ظلمت و گمرهی ،

ازین گوی سرگشته ی ناسپاس ،

چه مانده ست ، جز قرنهای تهی ؟

 

گران است این بار بر دوش " من "

گران است ، کز پاس شرم و شرف ،

بفرسود روح سیه پوش " من "

 

خدایا ! غم آلوده شد خانه ام .

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته ی پیر دیوانه ام .


مهدی اخوان ثالث،گزارش

دفتر زمستان

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت13:37توسط اپر |
" زمستان "
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

[ سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار

یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است .

 

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری

شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن

چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور .

 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ

بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در

چون موج می لرزد .

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

 

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از

سحرگه نیست .

حریفا ! گوشِ سرما برده است این ، یادگار سیلی

سرد زمستان است .

وقندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان

است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز

یکسان است .

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ،

دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .


مهدی اخوان ثالث،زمستان

دفتر زمستان

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت19:58توسط اپر |
" برای دخترکم لاله و آقای مینا "
با دستهای کوچک خویش ،

بشکاف از هم پرده ی پاک هوا را .

بشکن حصار نور سردی را که امروز

در خلوت بی بام و در کاشانه ی من

پر کرده سرتاسر فضا را .

 

با چشمهای کوچک خویش ،

کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت ،

کم کم ببین این پرشگفتی عالم ناآشنا را .

دنیا و هر چیزی که در اوست ،

از آسمان و ابر و خورشید و ستاره ،

از مرغها ، گلها و آدمها و سگها ،

وز این لحاف پاره پاره ،

تا این چراغ کورسوی نیم مرده ،

تا این کهن تصویر من ، با چشمهای باد کرده ،

تا فرش و پرده ،

 

اکنون به چشم کوچک تو پرشگفتی ست ؛

هر لحظه رنگی تازه دارد .

خواند به خویشت .

فریاد بیتابی کشی ، چون شیهه ی اسب

وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت .

 

یا همچو قمری با زبان بی زبانی ،

محزون و نا مفهوم و گرم ، آواز خوانی .

 

ای لاله ی من !

تو می توانی ساعتی سرمست باشی

با دیدن یک شیشه ی سرخ ،

یا گوهر سبز .

 

اما من از این رنگها بسیار دیدم .

وز این سیه دنیا و هرچیزی که در اوست ،

از آسمان و ابر و آدمها و سگها ،

مهری ندیدم ، میوه ای شیرین نچیدم .

وز سرخ و سبز روزگاران

دیگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بریدم .

 

دیگر نیم در " بیشه ی سرخ "

یا " سنگر سبز "

دیگر سیاهم من ، سیاهم .

دیگر سپیدم من ، سپیدم .

وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، دیگر

بیزارم و بیزار و بیزار ،

نومیدم و نومید و نومید ؛

هر چند می خوانند " امید "م .

 

نازم به روحت ، لاله جان ! با این عروسک

تو می توانی هفته ای سرگرم باشی .

تا در میان دستهای کوچک خویش ،

یک روز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی .

 

من نیز سبز و سرخ و رنگین

بس سخت و پولادین عروسک ها شکستم .

واکنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها

چون کولئی دیوانه هستم .

ور باده ای روزی شود ، شب

دیوانه مستم .

 

من از نگاهت شرم دارم .

امروز هم با دست خالی آمدم من ؛

مانند هر روز .

نفرین و نفرین

بر دستهای پیر محروم بزرگم .

اما تو ، دختر !

امروز دیگر هم بمک پستانکت را .

بفریب با آن

کام و زبان و آن لب خندانکت را .

وآن دستهای کوچکت را

سوی خدا کن .

بنشین و با من " خواچه مینا " را دعا کن !


مهدی اخوان ثالث،برای دخترکم لاله و آقای مینا

دفتر زمستان

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت15:48توسط اپر |
" اندوه "
نه چراغ چشم گرگی پیر ،

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه ؛

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش ،

زیر بارانی که ساعتهاست می بارد ؛

در شب دیوانه ی غمگین ،

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد .

 

در شب دیوانه ی غمگین ،

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر .

نه صدای پای اسب رهزنی تنها ؛

نه صفیر باد ولگردی ،

نه چراغ چشم گرگی پیر .


مهدی اخوان ثالث،اندوه

دفتر زمستان

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت13:33توسط اپر |
" لحظه ی دیدار "
لحظه ی دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام ، مستم .

باز می لرزد ، دلم ، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

 

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !

وآبرویم را نریزی ، دل !

ـ ای نخورده مست ـ

لحظه ی دیدار نزدیک است .


مهدی اخوان ثالث،لحظه ی دیدار

دفتر زمستان

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت20:55توسط اپر |
" فریاد "
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز .

هر طرف می سوزد این آتش ،

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود .

من به هر سو می دوم گریان ،

در لهیب آتش پر دود ؛

 

وز میان خنده هایم ، تلخ ،

و خروش گریه ام ، ناشاد ،

از درون خسته ی سوزان ،

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم .

همچنان می سوزد این آتش ،

نقشهایی را که من بستم به خون دل ،

بر سر و چشم در و دیوار ،

در شب رسوای بی ساحل .

 

وای بر من ، سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری ،

در دهان گود گلدانها ،

روزهای سخت بیماری .

 

از فراز بامهاشان ، شاد ،

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب ،

بر من آتش به جان ناظر .

در پناه این مشبک شب .

 

من به هر سو می دوم ، گریان ازین بیداد .

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !

 

وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان ؛

وآنچه دارد منظر و ایوان .

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش ،

وز لهیب آن روم از هوش ؛

زآن دگر سو شعله برخیزد ، به گِردش دود .

تا سحرگاهان ، که می داند ، که بود من شود

نابود .

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر ،

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر ؛

وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب ،

مهربان همسایگانم از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد .

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !


مهدی اخوان ثالث،فریاد

دفتر زمستان

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت23:33توسط اپر |
" فراموش "
ـ" با شما هستم من ، آی ... شما

چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید !

با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور

مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت

به زمین و به زمان می نگرید !

او درین دشت بزرگ ،

چشمه ی کوچک بی نامی بود .

کز نهانخانه ی تاریک زمین ،

در سحرگاه شبی سرد و سیاه

به جهان چشم گشود .

با کسی راز نگفت .

در مسیرش نه گیاهی نه گلی ، هیچ نرُست

رهروی هم به کنارش ننشست .

کفتری نیز در او بال نشُست .

من ندیم شب و روزش بودم

صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم

او را .

به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست .

از شما پرسم من ، آی ... شما ..."

 

رهروان هیچ نیاسودند .

خوشدل و خرم و مستانه ،

لذت خویش پرستانه ،

گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند .

 

ـ" با شما هستم من ، آی ... شما

سبزه های تر ، چون طوطیِ  شاد ،

بوته های گل ، چون طاوس مست ،

که بر این دامنه تان دستی کِشت !

نقشتان شیرین بست .

چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت ؛

 

او بر آن تپه ی دور

پای آن کوه کمر بسته ز ابر ،

دم آن غار غریب ،

بوته ی وحشی تنهایی بود .

کز شبستان غم آلود زمین ،

در غروبی خونین ،

به جهان چشم گشود .

نه به او رهگذری کرد سلام .

نه نسیمی به سویش برد پیام ،

نه بر او ابری یک قطره فشاند .

نه بر او مرغی یک نغمه سرود .

من ندیم شب و روزش بودم ،

صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم

به کجا

از شما پرسم من ، آی شما ..."

 

طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند .

نگهی بی غم و بیگانه .

طوطیان سرخوش و مستانه ،

سر به نزدیک هم آوردند .

 

ـ" با شما هستم من ، آی ... شما

اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ ،

شب که آید ، چو هزاران گله گرگ ،

چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید :

واندر آهنگ بی آزرم نگهتان ، تک و توک

سکه هایی همه قلب و سیه ، اما به زر اندوده

ز احساس و شرف ،

حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید :

 

او در آن ساحل مغموم افق

اختر کوچک مهجوری بود .

کز پس پستوی تاریک سپهر ،

در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز ،

با دلی ملتهب از شعله ی مهر ،

به جهان چشم گشود .

 

نه به مردابی یک ماهی پیر

هِشت بر پولکش از وی تصویر .

نه بر او چشمی یک بوسه پراند ،

نه نگاهی به سویش راه کشید ،

نه به انگشت ، کس او را بنمود .

تا شبی رفت و ندانم به کجا ،

از شما پرسم من ، آی ... شما ..."

 

گرگها خیره نگه کردند

همصدا زوزه برآوردند :

ـ" ما ندیدیم ، ندیدیمش

نام ، هرگز نشنیدیمش "

 

نیمشب بود و هوا ساکت و سرد .

تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود .

تازه زندان من از پرتو پر الهامش ،

( کز پس پنجره ای میله نشان می تابید )

سایه روشن شده بود .

و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ؛ هنوز

همچنان در طلبش غمزده بود .

ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی

با سرانگشت مرا داد نشان ؛

کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان ،

که درین دخمه ی غمگین سیاه ،

کاهدش جان و تن و همت و هوش .

می شود سرد و خموش .


مهدی اخوان ثالث،فراموش

دفتر زمستان

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت20:13توسط اپر |
" سترون "
سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها

برآمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان .

به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،

بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان .

سیاهی گفت :

ـ" اینک من ، بهین فرزند دریاها ،

شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد .

چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران ،

پس از باران جهان را غرقه در مهتاب

خواهم کرد .

بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من ،

ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را .

نبینم ... وای !... این شاخک چه بی جان است

و پژمرده ..."

سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا .

 

زبر دستی که دایم می مکد خون و طراوت را ،

نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید .

مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر ،

نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید .

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :

ـ" دیگر این

همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد "

ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :

ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز

نمی بارد ."

 

خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا .

غریو از تشنگان برخاست :

ـ" باران است ... هی !... باران !

پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان

بد نشد آخر ..."

ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران .

 

به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات ،

فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را .

ـ" تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد ..."

ـ" می دانم

تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ..."

 

ولی باران نیامد ...

ـ" پس چرا باران نمی آید ؟"

ـ" نمی دانم ، ولی این ابر بارانی ست ،

می دانم ."

ـ" ببار ای ابر بارانی !ببار ای ابر بارانی !

شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم "

 

ـ" شما را ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد "

صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .

ولی باران نیامد ...

ـ" پس چرا باران نمی آید ؟"

سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :

ـ" آیا این

همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟"

و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین :

ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز

نمی بارد ."


مهدی اخوان ثالث،سترون

دفتر زمستان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت22:41توسط اپر |
" آواز کَرَک "
ـ" بده ... بدبد ... چه امّیدی ؟

چه ایمانی ؟ .."

ـ" ... کَرَک جان ! خوب میخوانی .

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .

بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار .

کَرَک جان ! بنده ی دم باش ..."

 

ـ" .. بده .. بدبد .. ره هر پیک و پیغام

و خبر بسته ست .

نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست .

قفس تنگ ست و در بسته ست ..."

 

ـ"کَرَک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ،

ناز ِ آوازت ،

من این آواز تلخت را ..."

 

ـ"... بده .. بدبد .. دروغین بود هم لبخند

و هم سوگند .

دروغین ست هر سوگند و هر لبخند .

و حتی دلنشین آواز جفتِ تشنه ی پیوند ..."

 

ـ"من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد .

به شهر آواز خواهم داد ...)

ـ" ... بده .. بدبد .. چه پیوندی ؟

چه پیمانی ؟ ..."

 

ـ کَرَک جان ! خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن ،

زدن پیمانه ای ـ دور از گرانان ـ هر شبی

کنج شبستانی ."


مهدی اخوان ثالث،آواز کَرَک

دفتر زمستان

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت20:0توسط اپر |
گوشه هایی از دفتر از آسمان تا ریسمان نادر نادرپور
درخت معجزه خشکیده ست

و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست

و ابرها همه آبستن زمستانند

و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش

به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند

و کوچه ها همه در رفتن مداومشان

با ناامیدی بن بست ها یقین دارند .

...

و مرد مار گزیده

ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد

که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار

و دار ، نقطه ی اوجی ست

که آسمان را با ریسمان گره زده است

و آسمان ، همه در خواب و دار ، بیدار است .

 

کسی به فکر رهایی نیست

دریچه های جهان ، بسته ست

و چشم ها همه از روشنی هراسانند .

زمین ، شکوه کریمانه ی بهارش را

ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد

و آسمان ، شب صاف ستارگانش را

نثار خاک دگر کرده ست .

 

"از آسمان تا ریسمان"


آه ، می دانم

دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی

پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود

روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست ،

روی رغبت به حریفان جوان کرده ست .

...

ای زمین ، ای گور ، ای مادر !

کی در آغوش تو خواهم خفت ؟

نوبتم را به کسی مسپار ،

نوبتم را به کسی مسپار !

 

"ای زمین،ای گور،ای مادر!"


غبار غصه از آیینه ها فرود آمد

ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید

 

به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید

لهیب آه گل از گرمخانه ای نرسید

...

زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت

که آب صافی نورش به دانه ای نرسید

...

مرا به پاس وفا ، پایمال دشمن کرد

به دست دوست ، به از این ، بهانه ای نرسید

 

"بهانه ی دوست"


تمام زندگی صبحگاه من اینست :

...

گسستن از همه ،

              رفتن ،

        به خویش پیوستن .

 

"صبحانه"


همیشه ، پاکی تو

همیشه ، پنجره ی بسته ای به روی غروب

ولی گشاده بر آفاق تابناکی تو .

...

شکارگاه تو در آسمان سرخ خیال ،

قرارگاه تو بر فرق قله های غرور ،

...

درین "شما" که خطاب منست و پاسخ تو

"تو"یی نهفته که از راستی برهنه تر است ،

...

همیشه پاکی تو ...

 

" مدیحه"

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت22:38توسط اپر |
"رستخیز"

به دوست عزیزم ، یوسف اسحاق پور

 

تاج خروس های سحر را بریده اند ،

در خاک کرده اند ،

از خاک ، رسته خرمن انبوه لاله ها .

 

ای باد ، گوش کن !

این لاله های خونین فریاد می کشند :

ـ بیداری ای سحر ؟

آیا هوای دیدن ما داری ای سحر ؟


نادر نادرپور،رستخیز

دفتر از آسمان تا ریسمان

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت1:43توسط اپر |
" با چراغ سرخ شقایق "

به دکتر احمد دیباج

 

مسی به رنگ شفق بودم

زمان ، سیه شدنم آموخت .

 

در امید زدم یک عمر :

نه در گشاد و نه پاسخ داد

در دگر زدنم آموخت .

 

چراغ سرخ شقایق را

رفیق راه سفر کردم ،

به پیشواز سحر رفتم

سحر نیامدنم آموخت .

 

کنون ، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در ،

به هیچ سوی نمی رانم

حدیث خویش نمی دانم .

 

خوشم به عقربه ی ساعت

که چیره می گذرد بر من .

درون آینه ها پیری است

که خیره می نگرد در من ،

که خیره

       می نگرد

              در من ...


نادر نادرپور،با چراغ سرخ شقایق

دفتر از آسمان تا ریسمان

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت23:1توسط اپر |
" ماه و آینه "
تو با جوانی من آمدی ، جوان باشی

بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی

 

زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز

که ماهروی بمانی و مهربان باشی

 

تو در سیاهی شب شعله ی سپیده دمی

ز باد فتنه ی ایام در امان باشی

 

چو ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو

که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی

 

تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ای ماه !

چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی

 

در آسیای جهان گرد پیری ام به سر است

تو ، ای عزیز سیه موی من ! جوان باشی

 

گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست

تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی

 

دعای "نادر"ت از چشم بد نگه دارد

بیا که نوگل این مرغ صبح خوان باشی


نادر نادرپور،ماه و آینه

دفتر از آسمان تا ریسمان

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:59توسط اپر |
" دریچه ای رو به شب "
دریچه باز بود

و در صفای شامگاه باغ

سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها

و پرسش نسیم از درخت : ـ" زنده ای ؟"

و پاسخ درخت : ـ" زنده ام !"

و موج رقص در تن درخت

و دست عاشق نسیم و گردن درخت ...

 

و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود

( میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش ) :

ـ" ... در تو ، آنکه بود ، هست ؟"

ـ" ... در من ، آنکه بود ، نیست !"

 

چراغ ، مرده بود در سرای مرد

و سایه ای نبود در قفای مرد

و دست هیچ کس به روی شانه های مرد ،

سکوت بود و آن صدا که گفته بود : ـ" در من

آنکه بود ، نیست "

و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها ،

دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست ...


نادر نادرپور،دریچه ای رو به شب

دفتر از آسمان تا ریسمان

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت15:29توسط اپر |
" در سایه ی کبود دو انگشت "
با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه ،

بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد :

پنداشت چشمه ای است

سر را درون چشمه فرو برد

 

آنگاه ، وزن پرتو خورشید را

بر کفه ی دو بال خود احساس کرد

شاهین خشکش به تکان آمد

چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد .

 

خود را به خواب زد ،

( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد )

از تاب گاهواره و لالایی نسیم

کم کم به خواب رفت .

 

در لحظه ی میان دو خفتن ،

پرواز سایه ای را ـ با لکه های نور ـ

بر گرد گاهواره ی گل دید ،

ترسید ،

برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند ،

آوار سایه ، تند فرود آمد

نگذاشت ...

 

با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست

عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد ،

این بار ، وزن پرتو خورشید را

بر بال خود نیافت :

در سایه ی کبود دو انگشت

سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت .


نادر نادرپور،در سایه ی کبود دو انگشت

دفتر از آسمان تا ریسمان

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت13:5توسط اپر |