زیرزمین شعر

آنهایی که خواندم و دوباره خواندم

گوشه هایی از دفتر از آسمان تا ریسمان نادر نادرپور

درخت معجزه خشکیده ست

و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست

و ابرها همه آبستن زمستانند

و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش

به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند

و کوچه ها همه در رفتن مداومشان

با ناامیدی بن بست ها یقین دارند .

...

و مرد مار گزیده

ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد

که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار

و دار ، نقطه ی اوجی ست

که آسمان را با ریسمان گره زده است

و آسمان ، همه در خواب و دار ، بیدار است .

 

کسی به فکر رهایی نیست

دریچه های جهان ، بسته ست

و چشم ها همه از روشنی هراسانند .

زمین ، شکوه کریمانه ی بهارش را

ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد

و آسمان ، شب صاف ستارگانش را

نثار خاک دگر کرده ست .

 

"از آسمان تا ریسمان"


آه ، می دانم

دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی

پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود

روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست ،

روی رغبت به حریفان جوان کرده ست .

...

ای زمین ، ای گور ، ای مادر !

کی در آغوش تو خواهم خفت ؟

نوبتم را به کسی مسپار ،

نوبتم را به کسی مسپار !

 

"ای زمین،ای گور،ای مادر!"


غبار غصه از آیینه ها فرود آمد

ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید

 

به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید

لهیب آه گل از گرمخانه ای نرسید

...

زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت

که آب صافی نورش به دانه ای نرسید

...

مرا به پاس وفا ، پایمال دشمن کرد

به دست دوست ، به از این ، بهانه ای نرسید

 

"بهانه ی دوست"


تمام زندگی صبحگاه من اینست :

...

گسستن از همه ،

              رفتن ،

        به خویش پیوستن .

 

"صبحانه"


همیشه ، پاکی تو

همیشه ، پنجره ی بسته ای به روی غروب

ولی گشاده بر آفاق تابناکی تو .

...

شکارگاه تو در آسمان سرخ خیال ،

قرارگاه تو بر فرق قله های غرور ،

...

درین "شما" که خطاب منست و پاسخ تو

"تو"یی نهفته که از راستی برهنه تر است ،

...

همیشه پاکی تو ...

 

" مدیحه"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:38  توسط اپر  | 

"رستخیز"

به دوست عزیزم ، یوسف اسحاق پور

 

تاج خروس های سحر را بریده اند ،

در خاک کرده اند ،

از خاک ، رسته خرمن انبوه لاله ها .

 

ای باد ، گوش کن !

این لاله های خونین فریاد می کشند :

ـ بیداری ای سحر ؟

آیا هوای دیدن ما داری ای سحر ؟


نادر نادرپور،رستخیز

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:43  توسط اپر  | 

" با چراغ سرخ شقایق "

به دکتر احمد دیباج

 

مسی به رنگ شفق بودم

زمان ، سیه شدنم آموخت .

 

در امید زدم یک عمر :

نه در گشاد و نه پاسخ داد

در دگر زدنم آموخت .

 

چراغ سرخ شقایق را

رفیق راه سفر کردم ،

به پیشواز سحر رفتم

سحر نیامدنم آموخت .

 

کنون ، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در ،

به هیچ سوی نمی رانم

حدیث خویش نمی دانم .

 

خوشم به عقربه ی ساعت

که چیره می گذرد بر من .

درون آینه ها پیری است

که خیره می نگرد در من ،

که خیره

       می نگرد

              در من ...


نادر نادرپور،با چراغ سرخ شقایق

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:1  توسط اپر  | 

" ماه و آینه "

تو با جوانی من آمدی ، جوان باشی

بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی

 

زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز

که ماهروی بمانی و مهربان باشی

 

تو در سیاهی شب شعله ی سپیده دمی

ز باد فتنه ی ایام در امان باشی

 

چو ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو

که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی

 

تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ای ماه !

چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی

 

در آسیای جهان گرد پیری ام به سر است

تو ، ای عزیز سیه موی من ! جوان باشی

 

گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست

تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی

 

دعای "نادر"ت از چشم بد نگه دارد

بیا که نوگل این مرغ صبح خوان باشی


نادر نادرپور،ماه و آینه

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:59  توسط اپر  | 

" دریچه ای رو به شب "

دریچه باز بود

و در صفای شامگاه باغ

سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها

و پرسش نسیم از درخت : ـ" زنده ای ؟"

و پاسخ درخت : ـ" زنده ام !"

و موج رقص در تن درخت

و دست عاشق نسیم و گردن درخت ...

 

و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود

( میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش ) :

ـ" ... در تو ، آنکه بود ، هست ؟"

ـ" ... در من ، آنکه بود ، نیست !"

 

چراغ ، مرده بود در سرای مرد

و سایه ای نبود در قفای مرد

و دست هیچ کس به روی شانه های مرد ،

سکوت بود و آن صدا که گفته بود : ـ" در من

آنکه بود ، نیست "

و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها ،

دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست ...


نادر نادرپور،دریچه ای رو به شب

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط اپر  | 

" در سایه ی کبود دو انگشت "

با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه ،

بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد :

پنداشت چشمه ای است

سر را درون چشمه فرو برد

 

آنگاه ، وزن پرتو خورشید را

بر کفه ی دو بال خود احساس کرد

شاهین خشکش به تکان آمد

چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد .

 

خود را به خواب زد ،

( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد )

از تاب گاهواره و لالایی نسیم

کم کم به خواب رفت .

 

در لحظه ی میان دو خفتن ،

پرواز سایه ای را ـ با لکه های نور ـ

بر گرد گاهواره ی گل دید ،

ترسید ،

برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند ،

آوار سایه ، تند فرود آمد

نگذاشت ...

 

با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست

عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد ،

این بار ، وزن پرتو خورشید را

بر بال خود نیافت :

در سایه ی کبود دو انگشت

سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت .


نادر نادرپور،در سایه ی کبود دو انگشت

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:5  توسط اپر  | 

" درخت می گوید : "

امسال امسال ، در سکوت خزانی ،

نغمه ی هیزم شکن به گوش نیامد

سایه ی تاریک او به بیشه نیفتاد ،

جاده نلرزید زیر هر قدم او .

دست دعا خوان من به سوی بهار است

پایم در گل نشسته تا سر زانو ،

بر سرم انبوه ابرهای مهاجر

بر جگرم داغ روشنایی خورشید

بر کمرم یادگار کهنه ی چاقو ،

در قفس سینه ی من است که هر شب

مرغی فریاد می کشد که تبر کو ؟


نادر نادرپور،درخت می گوید:

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط اپر  | 

" شهمات "

از اسب پیاده شو ، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین : شهمات شده نعمــان

خاقانی

 

بنگر این بیغوله را از دور !

طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی

پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی

وصف آبادانی اش در داستان های کهن ، مسطور

قصه ی ویرانی اش ، مشهور

مار در او هست ، اما گنج ... ؟

خانه های روشن و تاریک او ، چون عرصه ی شطرنج

سرستون های نگون بر خاک او ، چون مهره های

کهنه ی این بازی شیرین :

اسب و فیل و بیدق و فرزین

ـ هر یکی در خانه ای محصور ـ

 

راستی ، آیا کدامین دست با این نطع بد فرجام

بازی کرد ؟

یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد ؟

از تو می پرسم ، الا ای باد غمگین بیابانی !

ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی !

آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید ؟

یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید ؟

 

بنگر این بیغوله را از دور !

هرچه می بینی در او ، مرگ است و ویرانی

عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی ،

مهره ی شاهش ازین لشکرکشی ها ، مات

با چنین شطرنج نفرین کرده ی تاریخ

هیچ دستی نیست تا بازی کند ، هیهات !


نادر نادرپور،شهمات

دفتر از آسمان تا ریسمان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:53  توسط اپر  | 

گوشه هایی از دفتر گیاه و سنگ نه،آتش نادر نادرپور 2

چو از تو مژده دیدار آفتاب شنید

دلم تپید و به خود وعده رهایی داد

...

تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب

ولی چه سود،که چون پرتوی گذر کردی

...

به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من!

خموش ماندم و منقار زیر پر بودم

...

غم گریز تو نازم که همچو شعله پاک

مرا در آتش سوزنده،زیستن آموخت

ملال دوریت ای پرکشیده از دل من

به من طریقه تنها گریستن آموخت ...

"چراغی از پس نیزار"


هر روز،شامگاه

با گاری شکسته خورشید می روم

از کوچه های عمر به سوی سرای مرگ

در زیر چرخ گاری خورشید،روزها

این روزهای له شده نیم سوخته

خاموش می شوند

با دود و با غبار هماغوش می شوند

"سیگارها"


اکنون نسیم در دل من بال می زند

اکنون درون سینه من می تپد زمین

اکنون بهار در دل من لانه کرده است

من رویش سپید هزاران جوانه را

بر شاخه های لخت

من بازی کبود هزاران ستاره را

در چشمه های دور

من جنبش شبانه هر ابر پاره را

در آسمان ژرف

من گردش عصاره گرم حیات را

در ساقه گیاه تر

احساس می کنم

"بعد از هزار سال"


عزیزا!من آن استخوانی درختم

که با آخرین برگ خود شاد بودم

مرا آخرین برگ هستی تو بودی

دریغا که من غافل از باد بودم ...

"برگ و باد"


شهر،ساکت بود و باغ آسمان،خاموش

حوری خورشید

سیر از لذت آغوش

تن در استخر بلورین افق می شست

گاه،سر از آب مینایی به در می کرد

شهر را از برق شادی شعله ور می کرد

گاه،عریان،پای بیرون می نهاد از آب

حوله ابر سپیدی را به خود می بست

شهر را در سایه روشن غوطه ور می کرد

حوله ابر سپید از پیکر پاکش

عطر گرمی می ربود و در هوا می ریخت

عطر او با بوی برگ خیس پوسیده،

با گل دیوار باران خورده،می آمیخت.

شهر،ساکت بود و باغ آسمان،خاموش

آفتاب افشانده زلف شسته را بر دوش

...

"شعر من و شعر باد"


به گوش می شنوم هر شب از هجوم خیال

صدای گرم تو را در سکوت خانه هنوز

...

تو هر غروب نظر می کنی به خانه من

دریغ!پنجره خاموش و خانه تاریک است

خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود

که از تو دور،ولی با دل تو نزدیک است

"پنجره خاموش"


می روم آنجا که چون اسبم دو چشم از خواب بگشاید

نقش بندد در نگین مردمک هایش

سایه پرواز خاموش پرستوها...

عاقبت زین می کنم روزی به بیداری

اسب رهوار مرادم را

رو به سوی قله های دور می آرم

قله های دور،پنهان در غبار خنده خورشید

می روم آنجا که باغ آفرینش را بهاری هست

می روم آنجا که دل ها را شکوه انتظاری هست...

"در غبار خنده خورشید"


باران دوباره کوفتن آغاز کرده بود

بر شیشه های پنجره کوچک اطاق

خاکستر سپید هزاران خیال دور

دامن گشوده بود به ویرانه اجاق

من آمدم به سوی تو

بی هیچ آرزو

بی هیچ اشتیاق

...

یک لحظه بی اشاره و یک لحظه بی سخن

با هم گریستیم

یک لحظه در کنار هم و بی خبر ز هم

ماندیم و زیستیم

باران گریه کوفتن آغاز کرده بود

بر شیشه های پنجره دیدگان تو

چون بغض در گلوی شب بی صدا شکست

آمیخت سرگذشت من و داستان تو

"یک لحظه زیستن"


ای در غم غریبی من

آشنای من

"از پس دیوار سال ها"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:56  توسط اپر  | 

گوشه هایی از دفتر گیاه و سنگ نه،آتش نادر نادرپور 1

دیدی آن یادی که با من زاده شد،بی من گریخت؟

دیدی آن تیری که من پر دادمش،بر سنگ خورد؟

دیدی آن جامی که من پر کردمش،بر خاک ریخت؟

 

لاله لبخند من پرپر شد و بر باد رفت

شعله امید من خاکستر نسیان گرفت

مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من

یاد باد آن شب که چون باز آمدی پایان گرفت

 

آسمان تار است و در من گریه های زار زار

بی تو تنهایم ولی تنها نمی خواهم تو را

ای امید دل!شبت آبستن خورشید باد

من،چو خود،زندانی شب ها نمی خواهم تو را

 

شاد باشی هر کجا هستی که دور از چشم تو

نقش دلبند تو را در اشک می جویم هنوز

 

"آیینه ای بر سنگ"


زمین،ترحم باران را

در چشمه های کوچک از یاد برده است

و باد،

چراغ قرمز نارنج های وحشی را

در کوچه های جنگل

خاموش کرده است

از دور،تپه های پریشان

         بی رحمی نهفته ایام را

فریاد می زنند

زخم درخت های کهن

         آشیانه گنجشک های شوخ جوان است

در پشتواره های حقیر مسافران

خون و غرور،قاتق نان است

 

در شهر

درها و طاق ها

مانند قد مردان کوتاه است

از پشت هیچ پنجره،دیگر

یک قامت کشیده

یا یک سر بلند،نمایان نیست

 

مردان

     دل های مرده شان را

در شیشه های کوچک الکل نهاده اند

و دختران،صفای عطوفت را

در جعبه های پودر

 

دیگر صدای خنده گل ها

الهام بخش پنجره ها نیست

آواز،کار حنجره ها نیست

سیگار

     در میان دو انگشت

از دیرباز جای قلم را گرفته است

 

شوهر

    پنهان ز چشم زن

در آرزوی بردن بازی

تکخال قلب خود را می بازد

و زن

   نقاش خانگی

پیوسته نقش خود را در قاب آیینه

تکرار می کند 

 

در زیر آفتاب،صدایی نیست

غیر از صدای زنجره هایی که باد را

                   با آن زبان الکن

دشنام می دهند

در سینه ها،صدای رسایی نیست

غیر از صدای رهگذرانی که گاه گاه

تصنیف کهنه ای را

در کوچه های شهر

با این دو بیت ناقص آغاز می کنند:

آه ای امید غایب!

آیا زمان آمدنت نیست؟

سنگ بزرگ عصیان در دست های توست

آیا علامت زدنت نیست؟ ...

 

"مرثیه ای برای بیابان و برای شهر"


و لفظ ها همگی از خلوص خالی بود

سکوت آینه سنگین بود

 

دهان پنجره از مژده سحر پر بود

سپیده از رحم تنگ تیرگی می زاد

من از غروب به سوی سپیده می راندم

و با صدای خروسان،نماز می خواندم

 

"نقاب و نماز"


ای بینوا درخت!

کز یاد آسمان و زمین

هر دو

                  رفته ای

آیا در انتظار بهاری مگر هنوز؟

مرغان برگ های تو یک یک پریده اند

آیا خبر ز خویش نداری مگر هنوز؟

...

ای بینوا درخت!

آیا خبر ز خویش نداری هنوز هم؟

از یاد آسمان و زمین

هر دو

                  رفته ای

آیا در انتظار بهاری هنوز هم؟

 

"نه شکوفه،نه پرنده"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:15  توسط اپر  | 

"حماسه ای در غروب"

ز پنهانگاه جنگل های خاموش خزان دیده

به سویت باز خواهم گشت،ای خورشید،ای خورشید!

تو را با دست،سوی خویش خواهم خواند

تو را با چشم،سوی خویش خواهم خواند

تو را فریاد خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون قطره های ریز باران را

که همچون بال زنبوران خواب آلود می ریزد

به روی غنچه چشمان خود احساس خواهم کرد.

من اکنون برگها را چون ملخ ها از زمین پرواز خواهم داد

من اسفنج کبود ابرها را لمس خواهم کرد

وزان آبی به روی آتش پاییز خواهم ریخت

سپس آهنگ دیدار تو خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون کوله باری سهمگین بر دوش خود دارم:

عجایب کوله باری تلخ و شیرین را بهم کرده

عجایب کوله باری توشه شب های بیداری

عجایب کوله باری هدیه روزان بیماری،

در او گنج نوازش ها

در او رنج نیایش ها

در او فریادهای مستی و هستی

در او اندوه ایام تهیدستی

من اکنون کوله بار بسته ام را پیش چشمت باز خواهم کرد

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من از خمیازه های دره ها و خواب خندق ها

من از آشوب دریاها و از تشویش زورق ها

سخن آغاز خواهم کرد.

من از تاریکی شب ها و از تنهایی پل ها

من از نجوای زنبوران و از بی تابی گل ها

سخن آغاز خواهم کرد.

من از سوسوی فانوسی که پشت شیشه می سوزد

من از برقی که کوه و آسمان را با نخی باریک می دوزد

من از بیلی که بر دوش نحیف آبیاران است

من از گیلاسبن های گل آورده

که در صبح بهاران پایکوب باد و باران است

تو را آگاه خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون در خزانی بی بهار آواز می خوانم

من اکنون در شب تنهایی خود پیش می رانم

شب بی ماه در من لانه می سازد

عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد

درختی در کنار راه می روید

درختی در کنارم راه می پوید

عصای کوری اش در دست و بار پیری اش بر دوش

عصای کوری ام در مشت و بار پیری ام بر پشت

به رفتن،هر دو می کوشیم

من و او

       هر دو

            خاموشیم

من و او

       هر دو

از خاک بیابان آب می نوشیم

من از این همسفر روزی تو را آگاه خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

افق خالی است اما من پر از ابرم

پر از ابر غبار افشان بی باران

درون چشمه،نقش خویش را بر آب می بینم

کنار چشمه،آب زندگی را خواب می بینم

ازین خوابی که می نوشد وجودم را

شبی بیدار خواهم شد

شتاب آلوده،در گودال دستم آب خواهم خورد

هجوم ماهیان تشنه را از یاد خواهم برد

نهالی تازه در من ریشه خواهد کرد

و بازوی بلند شاخسارش را

به دور گردن من حلقه خواهد کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

تو را گم کرده بودم من

تو را در خواب های کودکی گم کرده بودم من

تو را بار دگر جستم

درون آخرین فریادهای ناهشیواری

تو را در خود رها کردم

تو را از نو صدا کردم

تو را جستم میان مرزهای خواب و بیداری

وزین پس با تو خواهم زیست،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

من اکنون در غروب انتظارم راه می پویم

تو را همچون حریقی در کران این شب تاریک می جویم

و در پایان این شب زنده داری ها

و در آن سوی این چشم انتظاری ها

تو را بار دگر در خویش خواهم دید،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

در آن شب

        در شب دیدار

غباری نرم تر از آنچه در شب های طوفانی

ز روی کشتزاران سپید پنبه برمی خاست

میان تپه های ماهتابی خیمه خواهد زد

و من در پشت آن خیمه

بسان شعله ای در خرمن پنبه

به رقصی آتشین آغاز خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!

 

 

و در پایان آن شب

آن شب دیدار

ز پنهانگاه جنگل های خاموش خزان دیده

به سویت باز خواهم گشت

تو را با چشم،سوی خویش خواهم خواند

تو را با دست،سوی خویش خواهم خواند

تو را آواز خواهم کرد

تو را فریاد خواهم کرد،

ای خورشید،ای خورشید!


نادر نادرپور،حماسه ای در غروب

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط اپر  | 

"گهواره ای در تیرگی"

فانوس ماه صبح،درآویخت از درخت

ناگاه،باد سخت

فانوس را شکست

قلب زمین تپید

نبض زمین گسست

پشت زمین شکست و ترک خورد و،قرص ماه

چون قطره ای بزرگ

از تنگنای قطره چکان بلور صبح

در آن ترک چکید

لب های داغدار زمین،قطره را مکید.

 

بالای بام من

ابر سیه چو پیله ابریشمین گسیخت

صدها هزار بال سپید از درون او

بر خاک تیره ریخت.

 

نور سپیده چون نمک آب های شور

ماسید بر کرانه دریای آسمان

خواب سپید برف

پلک شکوفه ها همه را بست ناگهان ...

 

اکنون،زمین ترست

مژگان کاج های تر از لابلای برف

مانند شاخ شب پرگان از میان بال

سر می کشد برون

پر می زنند در پس دیوار کور ابر

پروانه های وحشت و تاریکی و جنون.

 

در من،سپیده نیست

در من،شکوفه نیست

در من،سپیده ها همه از یاد رفته اند

در من،شکوفه ها همه بر باد رفته اند

در من،شب است و ابر

در من،گل است و خون

در من،هزار خار چو مژگان تیز کاج

از لابلای برف گل آلود سالیان

سرمی کشد برون

پر می زنند در پس دیوار پلک من

پروانه های وحشت و تاریکی و جنون.

در کارگاه باغ

از روی دار قالی هر کاج،برف صبح

صد رشته گسیخته آویخت تا زمین

صد رشته گسیخته پاره پاره را

تا پنجه نسیم،گره در گره زند

نخ در نخ افکند

آن فرش نیمه بافته نیمه کاره را.

 

اما کجاست مرگ

که مانند دار کاج

داری بپا کند

وز ریسمان دار

در بین آسمان و زمینم رها کند

تا دست های باد

در تیرگی تکان دهد این گاهواره را ...


نادر نادرپور،گهواره ای در تیرگی

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط اپر  | 

"بهار نزدیک"

سپیداران خاک آلود

بی خم کردن اندام

پا در جوی می شویند

و خورشید هوسران،از میان شاخساران

ساق مرمر فامشان را گرم می بوسد

و انبوه عظیم ریشه ها

از حسرت سوزان خود

در خاک می پوسد

و باد از باغ ها می آورد بوی بهاران را.

 

هلا،ای باد آرام سحرگاهی!

کنون وقت است تا از برگ های حسرت دیرین بپیرایی

چمنزار فراخ و دلگشای یادگاران را.

 

کنون هنگام آن است ای ترنج قرمز خورشید!

که عکس خویش در آیینه های آب بنمایی

و برق زندگی بخشی نگاه چشمه ساران را.


نادر نادرپور،بهار نزدیک

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:3  توسط اپر  | 

"سیب ها و قلب ها"

ناخن کبود برق

روی شیشه شکسته افق کشیده شد

چندشی درخت های لخت را فرا گرفت.

خال سرخی از نگاه برق

روی گونه سپید سیب ها چکید

گونه سپیدشان تلألؤ طلا گرفت.

 

ای فروترین و برترین فروغ!

ای طلیعه بهشتی و جهنمی!

پس چه وقت خال سرخ می نهی

          بر دل سیاه آدمی؟

سیب ها رسیده اند

قلب ها هنوز،نه.

 

ای فروترین و برترین فروغ!

پس چه وقت،

          پس چه وقت،

         پس چه وقت می دمی؟...


نادر نادرپور،سیب ها و قلب ها

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:17  توسط اپر  | 

"چشمه"

از آسمان،ستاره اشکی نمی چکد

زین غم،نهال های جوان پای در گلند

بار غم بزرگ جهان بر دل من است

اما کبوتران مسافر سبکدلند

 

هر شاخه پنجه ای است که از آستین خاک

سر بر زده ست و حاصل او میوه غمی است

هر برگ،چون زبان عطش کرده درخت

در آرزوی قطره نایاب شبنمی است

 

این چشمه ای که در دل من جوش می زند

گم باد و نیست باد که خون است و آب نیست

گر آب بود،خود رگ خود می گسیختم

تا تشنه را نوید دهد کاین سراب نیست

 

افسوس!خون گرم،عطش را نمی کشد

افسوس!چشمه نیز نمی جوشد از سراب

من تشنه ام،زمین و زمان نیز تشنه اند

اما درین کویر،چه بینی جز آفتاب؟


نادر نادرپور،چشمه

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:5  توسط اپر  | 

"در کنار پنجره"

خورشید

      پشت پنجره من

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود

در زیر سیل باران

خاموش می گریست

 

من

  در فروغ شامگاهان،طرح کوچه را

می دیدم و به آینه پیوند می زدم

در پیچ کوچه،نارونی پیر

تنها نشسته بود

در کنده اش نسیم،نفس می زد

باران

     وجود خالی خشک درخت را

می دید و با نسیم،هماغوش می گریست

 

خورشید

      پشت پنجره من

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود

در زیر سیل باران

خاموش می گریست

 

من،در کنار پنجره لبخند می زدم


نادر نادرپور،در کنار پنجره

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:45  توسط اپر  | 

"مردی در انتظار خویش"

به روی شاخساران،میوه گنجشک ها رویید

شفق در آب باران ریخت خون روشنایی را

نسیم ناشناس از سرزمین های غریب آمد

که شاید بشنود از خاک،بوی آشنایی را

 

به ناخن می خراشید آسمان را پنجه خورشید

سرانگشتان خون آلوده را در خاک می مالید

غروب از خشم،در گوش درختان ناسزا می گفت

دلم از خوف شب،چون گربه ای در چاه می نالید

 

گروه زاغ ها چون پاره ای از پیکر شب بود

افق از لابلای برگها،چون نقشه قالی

من آن شب،تازه از دیدار خود باز می گشتم

چو قاب کهنه ای بودم ز عکس خویشتن خالی

 

صدایی از پی ام برخاست در خاموشی جنگل

چو برگشتم،خودم را در قفای خویشتن دیدم

نگین مردمک بیرون پرید از حلقه چشمم

ز نابینایی اندوهگین خویش ترسیدم

 

سرم مانند مرغی پرکشید از شاخه گردن

رگ خشکی پس از پرواز او بر جای او رویید

تنم چون استخوان مردگان از گوشت خالی شد

نسیم آن استخوان را،چون سگی بی اشتها،بویید

 

کنار جاده جنگل - که همچون جوی،جاری بود-

درختی گشتم و یکباره از رفتن فرو ماندم

درختان در پی ام،چون رهروان خسته،صف بستند

سپس من سر به سوی آن صف انبوه گرداندم:

 

خودم را در ستون نازکی از روشنی دیدم

که از من دور شد،در بیشه تاریک پنهان شد

به دل گفتم که او را با دویدن ها به چنگ آرم

ولی آیا درختی می تواند باز انسان شد؟

 

نگاهم رفت و نومید از میان برگها برگشت

از آن پس بارور شد شاخه های انتظار من

از آن پس همچنان در انتظار خویشتن ماندم

که شاید بگذرد یکبار دیگر از کنار من

 

هم اکنون شامگاهانست و رنگ آسمان،خونین

افق از لابلای برگها،چون نقشه قالی

من اینجا در میان بیشه انبوه،تنهایم

چو قاب کهنه ای هستم ز عکس خویشتن خالی

 

به روی شاخساران،میوه گنجشک ها رسته

زمین با آب باران شسته خون روشنایی را

من اکنون گوش بر نجوای باد رهگذر دارم

که شاید بشنوم از او،پیام آشنایی را ...


نادر نادرپور،مردی در انتظار خویش

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:43  توسط اپر  | 

"در انتظار آن چنان روز"

روزی اگر فرمان مرگ آید که ای مرد

از این همه عضوی که اکنون در تن توست

یک عضو را بگزین و باقی را رها کن

می پرسم از تو

از بین اعضایی که داری

آیا کدامین عضو را برمی گزینی؟

آیا کدامین را به خدمت می گماری؟

از بین مغز و قلب و گوش و دیده و دست

آیا به دنبال کدامینت نظر هست؟

آیا تو مغز خسته را برمی گزینی؟

مغزی که کارش جز خیال بی ثمر نیست

آیا تو چشم بی زبان را می پسندی؟

چشمی که در فریاد خاموشش اثر نیست

آیا تو قلب شرمگین را دوست داری؟

قلبی که جز عاشق شدن هیچش هنر نیست

آیا تو گوش بینوا را می پذیری؟

گوشی که گر از یاوه ها رو برنتابد

رندانه در تحسین او گویند:کر نیست

 

زنهار،زنهار!

زینان مبادا هیچ یک را برگزینی

زیرا که از اینان نصیبت جز ضرر نیست

زیرا که در اینان هنر نیست

 

اما اگر از من بپرسی

من دست را برمی گزینم

دستی که از هرگونه بند آزاد باشد

دستی که انگشتانش از پولاد باشد

دستی که گاهی سخت بفشارد گلو را

دستی که با خون پاس دارد آبرو را

دستی که آتش در سیاهی برفروزد

دستی که پیش زورگویان مشت گردد

مشتی که لبها را به دندان ها بدوزد

مشتی که همچون پتک آهنگر بکوبد

سندان سرد آسمان را

مشتی که در هم بشکند با ضربه خویش

آیینه جادوگران را

 

آری،اگر از من بپرسی

من مشت را برمی گزینم

شاید که فریادی برآید از گلویی

با مشت خشم آلود من پیوند گیرد

آنگاه،لبخندی صفای اشک یابد

آنگاه،اشکی پرتوی لبخند گیرد

در انتظار آن چنان روز

بگذار تا پیمان ببندیم

بگذار تا با هم بگرییم

بگذار تا با هم بخندیم

اشک تو با لبخند من همداستان باد!

مشت تو چون فریاد من بر آسمان باد!


نادر نادرپور،در انتظار آن چنان روز

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:26  توسط اپر  | 

"ساحل یادگار"

آه ای عزیز بی خبر از من!

امشب دل گرفته دریا

با یادگارهای کبودش

در زیر گوش پنجره ام می تپد هنوز

در یای مو سپید به سر می زند هنوز

مشت هزار ماتم از یاد رفته را

مهتاب می نویسد

بر ماسه های سرد

شرح هزار شادی بر باد رفته را

چشم حباب ها همه از گریه فراق

              آماس می کند

تیغ بنفش ماه

این چشم های گریان را

 از جای می کند

در من،مدام باران می بارد

زنجیرهای نازک از هم گسسته اش

از لابلای جنگل مژگانم

در آسمان آیینه پیداست

از دور

      باد سرکش دریا

خاکستر ملایم نسیان را

آسانتر از سفیدی کف ها

از روی آتش دل من می پراکند

یاد تو را و عشق مرا زنده می کند ...


نادر نادرپور،ساحل یادگار

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:56  توسط اپر  | 

"شیهه خاموش"

کوه،زانو زده چون اسب زمین خورده به راه

سینه انباشته از شیهه خاموش هلاک

مغز خورشید پریشان شده بر تیزی سنگ

چون سواری که به یک تیر درافتاده به خاک

 

ناخن از درد فرو برده درون شن گرم

سینه ساییده بر اندام تب آلود زمین

لب تاول زده اش سوخته از داغ عطش

خونش آمیخته با روشنی بازپسین

 

چشمش از حسرت آبی که نیابد همه عمر

می دود همچو سگی هار،به دنبال سراب

بیم دارد که چو لب تر کند از چشمه دور

آتش سرخ زبانش فکند شعله در آب

 

آسمان،کاسه براق لعاب اندودی است

که ازو قطره آبی نتراویده برون

تشنگی در رحم روسپی پیر زمین

نطفه ای کاشته از شهوت سوزان جنون

 

کوره راهی که خط انداخته بر پشت کویر

جلد ماری است که خالی شده از خنجر خویش

گردبادی که برانگیخته گرد از تن راه

غول مستی است که برخاسته از بستر خویش

 

گون از زور عطش پنجه فرو برده به خاک

تا مگر درد جگرسوز خود آرام کند

زخم چرکین ترک های زمین منتظر است

تا مگر مرهمی از ظلمت شب وام کند

 

چشمه ای نیست که در بستر خشکیده جوی

سینه مالان بخزد چون تن لغزنده مار

کوه و خورشید،سراسیمه به هم می نگرند

اسب،جان می سپرد تشنه،در آغوش سوار ...


نادر نادرپور،شیهه خاموش

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:6  توسط اپر  | 

"درختی در اندیشه من"

از خاک آسمان مه آلود

رویید واژگونه درختی

با شاخه های نقره ای برق

با برگ های سبز ستاره

با میوه طلایی خورشید

 

از قاب تنگ پنجره

سنگ نگاه من

چون مرغ پرکشید

بر شاخ آن درخت کهن خورد

برگ ستاره ها به زمین ریخت

در گل نشست میوه خورشید

 

در کوچه،راه می روم اینک

خورشید در نشیب غروب است و چتر ابر

همچون درخت بر سر من سایه افکن است

چتری که دسته اش

     چون شاخه های صیقلی برق آسمان

همرنگ آهن است

چتری که گنبدش

چون طیف هفتگانه خورشید روشن است

این چتر و آن درخت در اندیشه من است ...


نادر نادرپور،درختی در اندیشه من

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:6  توسط اپر  | 

"از من تا خورشید"

شفق تنوره کشید

و دست وحشی باد

دریچه ها را مانند سنج بر هم کوفت

و من،نگاه به سوی درختان کردم:

در استخوان های لخت سینه شان،خورشید

بزرگ و خونین

می کوفت،می طپید هنوز

و این طپیدن،در ذره های ریز هوا

و در میان رگ سرخ سیم های مسین

و در تنفس و در نبض و در شقیقه من

طنین طبل سیاهان داشت.

 

دیدم میان خورشید

         این قلب آتشین و بزرگ درخت ها

و قلب کوچک و گرم من ارتباطی هست.

دیدم میان نبض من و ذره های ریز هوا

و سیم ها

که ریل صداها و نورها هستند

و تیک تاک ساعت دیواری

پیوند ناشناخته ای هست.

دیدم از آفتاب جدا نیستم

از آب و از درخت و زمین هم.

از پشت پنجره

             مردی گذشت:

پاهای او

با قلب و نبض من سفر آغاز کرده بود

او

  در قلب من تنفس می کرد

او

  با نبض من قدم بر می داشت

اما دلش

       همراه و همصدای دل خورشید

در استخوان سینه لخت درخت ها

می کوفت،می طپید.

 

غروب سایه دواند

نگاهم از صف دور درخت ها برگشت

و سوی آینه آمد:

صدای قلب من آیینه را ز هم ترکاند ...


نادر نادرپور،از من تا خورشید

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:3  توسط اپر  | 

"از مرداب تا دریا"

زیر خورشید سحرگاهان پاییزی

ای بهار رفته از خاطر!

      من آن مرداب خاموشم

آب بی لبخند حزن آلوده افتاده از جوشم

در دل من برگهای مرده ایام می پوسند

هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید

باد هم اینجا می نالد

 

عشق من

      این دختر کولی

در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست

در فضای سرد خوابش

برگهای سبز

زرد می گردند و می افتند و می پوسند

هیچ کس اینجا نمی گرید

       باد هم اینجا نمی نالد

 

زیر باران شبانگاهان پاییزی

در دل مرداب خاموش غریب من

آفتاب روزهای دور می میرد

 

آه!ای چشم عزیز آشنای من

همچنان فانوس دریای خیالم باش


نادر نادرپور،از مرداب تا دریا

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:59  توسط اپر  | 

"شهادت"

بمان مادر،بمان در خانه خاموش خود،مادر!

که باران بلا می بارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچ کس مگشا

که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید

 

زمین گرم است از باران خون،امروز

ولی دل ها درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در

که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است

 

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گام ها نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابان ها

که همچون شعله ای در زیر باران،دود خواهد شد

 

تلنگر می زند بر شیشه ها سر پنجه باران

نسیم سرد می خندد به غوغای خیابان ها

دهان کوچه پر خون می شود از مشت خمپاره

فشار درد می دوزد لبانش را به دندان ها

 

زمین گرم است از باران خون،امروز

زمین از اشک خون آلوده خورشید،سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون،مادر!

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

 

ببین آن چشم را - چون جوجه ای در خاک و خون خفته-

که روزی استخوان کاسه سر آشیانش بود

ببین آن مشت را،آن دست دور افتاده از تن را

که روزی چون گره می شد،حریف دشمنانش بود

 

ببین آن مغز خون آلوده را،آن پاره دل را

که در زیر قدم ها می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگ های سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه می گوید که بعد از مرگ،آزادی!

 

بمان مادر!بمان در خانه خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می دوزی؟

که دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید


نادر نادرپور،شهادت

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط اپر  | 

"دو آیینه"

من از تو با بهاران

من از تو با درختان

من از تو با نسیم سخن گفتم

من از تو دور بودم

من بی تو کور بودم

من

  چون تو

        راز شیفتگی را

         در تنگنای سینه نهفتم

رازی که خواندنش نتوانستی

رازی که گفتنش نتوانستم

وز بیم آنکه در کف نامحرم اوفتد

بس شب که تا سپیده نخفتم

 

امروز

     چون دو آیینه رو به روی هم

برق نگاه خود را در هم فکنده ایم

تا بوته گناه نروید ز باغ دل

بنیاد هر هوس را از سینه کنده ایم


نادر نادرپور،دو آیینه

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط اپر  | 

"حادثه"

مرغی هنوز در قفس صبح می پرد

               مرغ ستاره ای

شب در درون پوسته اش می خزد چو مار

من چون مسافری که فرو مانده در غبار

نور سپیده در قدح سبز آسمان

شیر بریده ای است پر از لخته های خون

مرغی ز لای پنجره خوابگاه من

               سر می کند برون

مار سیاه

        پوسته اش را دریده است

مرغ سپید

        از قفس خود پریده است

در من غبار حادثه ای موج می زند

مرغی نشسته غمگین

در موج این غبار

ماری خزیده سنگین

در راه انتظار


نادر نادرپور،حادثه

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:48  توسط اپر  | 

"جاده خالی است"

در گلو می شکنم از سر خشم

هر نفس خنجر فریادی را

سر خونین جدا از تن من

در رگ و ریشه نهان کرده هنوز

کینه کهنه جلادی را

 

بی سر از راه سفر آمده ام

سر من در شب تاریک زمین

همچنان چشم به راه سحر است

جاده،خالی است ولی می شنوی؟

آه!با من،با من

پای سنگین کسی همسفر است

 

ای در بسته گمگشته کلید

گوش بر روزنه ات دوخته ام

تا مگر راه به سوی تو برم

مشعل از چشم خود افروخته ام

جامه دان سفر دور به دست

در تب تند عطش سوخته ام

 

ای در بسته!

جواب تو کجاست؟

راستی،ای دم طوفانی صبح

        آفتاب تو کجاست؟


نادر نادرپور،جاده خالی است

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:16  توسط اپر  | 

"گیاه و سنگ نه،آتش"

با شکوه شوربختی ام

با سرشت خاک و طبیعت درختی ام

در کویر خشک غربت زمینیان

از سلاله نجیب آفتاب زاده ام

با سکون سنگ و با تلاش باد

با شتاب آتش و شکیب آب زاده ام

زیر گنبد طلایی غروب

دست ها به سوی آسمان گشاده ام

در جلال شامگاهی کویر

آخرین مسافر پیاده ام

ریشه من درخت این درخت پیر

این کبیر سالخورده کویر

از عصاره های رایگان پر است

از عصاره های هر گیاه زنده

          هر گیاه مرده

  هر گیاه نیمه جان پر است

ریشه من درخت این درخت پیر

این دلیر سرکش کناره گیر

از جوانی جوانه ها

از طراوت ترانه ها

از رسوب رودخانه ها

از زلال نیلگون آسمان پر است

میوه های تازه ام

پرندگان کوچکند

قطره های شبنمم

ستارگان روشنند

این پرندگان روز

این ستارگان شب

چون سر از شکاف سینه فراخ من برآورند

ار مغان دوستی،مرا

نغمه های نوتر و اشاره های خوشتر آورند

باد

   همچو مادری که از میان گیسوی سیاه دخترش

تار چندگانه سپید را جدا کند

برگ های زرد را

از میان برگهای سبز من تکانده است

آسمان فراز شاخسار من

نرمتر ز سینه کبوتران

مخمل کبود گسترانده است

گرچه سخت تر ز صخره ای گران

در مسیر گردباد سالیان

مانده ام هنوز و ایستاده ام هنوز

دستها به سوی آسمان گشاده ام هنوز

لیکن آهن و گیاه و سنگ نیستم

بی خبر ز نام و ننگ نیستم

آتشم که شعله می کشم

عاری از شتاب و عاجز از درنگ نیستم

سال ها گذشته است و چشم انتظار من

همچنان به سوی آسمان گشاده است

آسمان

    مرا به معجزی بزرگ وعده داده است

روزی از کنار من مسافری گذشت

رفت و برنگشت

آسمان

    مرا به بازگشت او نوید داده است

نقش بسته این نوید خوش به لوح خاطرم

روز و شب در انتظار بازگشت آن مسافرم


نادر نادرپور،گیاه و سنگ نه،آتش

دفتر گیاه و سنگ نه،آتش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط اپر  |