" فراموش "
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید !
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید !
او درین دشت بزرگ ،
چشمه ی کوچک بی نامی بود .
کز نهانخانه ی تاریک زمین ،
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود .
با کسی راز نگفت .
در مسیرش نه گیاهی نه گلی ، هیچ نرُست
رهروی هم به کنارش ننشست .
کفتری نیز در او بال نشُست .
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم
او را .
به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست .
از شما پرسم من ، آی ... شما ..."
رهروان هیچ نیاسودند .
خوشدل و خرم و مستانه ،
لذت خویش پرستانه ،
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند .
ـ" با شما هستم من ، آی ... شما
سبزه های تر ، چون طوطیِ شاد ،
بوته های گل ، چون طاوس مست ،
که بر این دامنه تان دستی کِشت !
نقشتان شیرین بست .
چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت ؛
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر ،
دم آن غار غریب ،
بوته ی وحشی تنهایی بود .
کز شبستان غم آلود زمین ،
در غروبی خونین ،
به جهان چشم گشود .
نه به او رهگذری کرد سلام .
نه نسیمی به سویش برد پیام ،
نه بر او ابری یک قطره فشاند .
نه بر او مرغی یک نغمه سرود .
من ندیم شب و روزش بودم ،
صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم
به کجا
از شما پرسم من ، آی شما ..."
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند .
نگهی بی غم و بیگانه .
طوطیان سرخوش و مستانه ،
سر به نزدیک هم آوردند .
ـ" با شما هستم من ، آی ... شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ ،
شب که آید ، چو هزاران گله گرگ ،
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید :
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان ، تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه ، اما به زر اندوده
ز احساس و شرف ،
حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید :
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود .
کز پس پستوی تاریک سپهر ،
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز ،
با دلی ملتهب از شعله ی مهر ،
به جهان چشم گشود .
نه به مردابی یک ماهی پیر
هِشت بر پولکش از وی تصویر .
نه بر او چشمی یک بوسه پراند ،
نه نگاهی به سویش راه کشید ،
نه به انگشت ، کس او را بنمود .
تا شبی رفت و ندانم به کجا ،
از شما پرسم من ، آی ... شما ..."
گرگها خیره نگه کردند
همصدا زوزه برآوردند :
ـ" ما ندیدیم ، ندیدیمش
نام ، هرگز نشنیدیمش "
نیمشب بود و هوا ساکت و سرد .
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود .
تازه زندان من از پرتو پر الهامش ،
( کز پس پنجره ای میله نشان می تابید )
سایه روشن شده بود .
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ؛ هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود .
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سرانگشت مرا داد نشان ؛
کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان ،
که درین دخمه ی غمگین سیاه ،
کاهدش جان و تن و همت و هوش .
می شود سرد و خموش .
مهدی اخوان ثالث،فراموش
دفتر زمستان